دلتنگم
نویسنده : نیلوفر حسینی خواه - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
 

دوباره سلام :)

تو این مدت که اینجا رو به روز نکردم خیلی درگیر بودم...خیلی. ممنونم از همه ی دوستانی که با این وجود محبت کردن و سر زدن .

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و اما ترانه...

یکی از ترانه هام به اسم "دستای خالی" در قسمت "آلاچیق" شماره ی اخیر مجله ی "اتفاق نو" (شماره ی ۱۲۵- نیمه ی اول خرداد)  چاپ شد (ممنون از زحمات آقای علی ایلیای عزیز). البته این ترانه رو با اسم "خدا" چاپ کردن که دلیلش رو خودم هنوز نمی دونم . خبر هم نداشتم که چاپ شده. دوست عزیزی که متاسفانه نمی شناسمشون برام نظر خصوصی گذاشته بودن و خبر دادن که این شعر چاپ شده. یکی از دوستانم از ایران اون صفحه ی مجله رو برام اسکن کرد و فرستاد. متاسفانه دیدم که تو بیت سوم ایراد تایپی وجود داره و "که" از قلم افتاده (که وزن رو کلا به هم می ریزه!) در هر صورت این متن اصلی این شعره:

 

بازم دست من پیش تو خالیه
بازم مثل هر روز شرمنده تم
چه خوبه که اینقدر بخشنده ای
چه خوشحالم از اینکه من بنده تم

چه خوبه که تو اوج تنهاییام
تو دستامو می گیری و با منی
میگن یاد تو راز آرامشه
تو نزدیـــک تر از رگ گردنی

کمک کن...نمی خوام ازت دور شم
منو پشت تاریکیا جا نذار
تو این حالِ آشفته حالی منو
یه لحظه به حال خودم وا نذار

بگو کاری از دست من بر میاد
که جبران بار گناهم بشه؟
کی می تونه جز تو نجاتم بده؟
کی می تونه جز تو پناهم بشه؟

بازم مثل هر روز شرمنده تم
خبر دارم از اشتباه خودم
نشونم بده راه برگشتنو
اگه توی بیراهه ها گم شدم

با دستای خالی سراغت میام
تو که مهربونیــــت بی منته
واسه اومدن سمت آغوش تو
همین لحظه ها بهترین فرصته

 


 

سال ۸۷ هم یکی از ترانه هام به اسم "سراب" در قسمت "ترانه تا ترانه" ی مجله ی "ترانه ی ماه" زیر نظر مسعود امامی (شماره ی ۲۸- نیمه ی مهر) چاپ شد.البته اون زمان هنوز این وبلاگ وجود نداشت. برای همین گفتم الان اینجا بنویسمش :)

 

تهِ این جاده سرابه، مگه نه؟
نبضِ این ترانه خوابه ،مگه نه؟
جایی که کلاغِ قصــه گم میـشه
برگِ آخرِ کتــــــابه، مگه نه؟

دلـم از دنیا گـرفته نــازنین
تو دیگه تیشه به این ریشه نزن
تو دیگه غصه رو غصه هام نذار
حالا که نیستی تو تنهاییِ من

دنبالِ راه فراری، می دونم
از همین دوراهی برگرد و برو
برو و عیـن خیــــالت نباشه
که یکی کم میاره اینجا تو رو

یه نفر نشـــسته روبـروی من
کسی که دلش میخواد غریبه شه
کسی که سـاکت و بی تفاوته
ولی شعرامو به شعله می کِشه
 
باورش ســخته که همزادِ دلت
بتونه ایـنجوری با تو بد کنه
اونی که یه روز بهت نفس میداد
حالا راهِ نفَســت رو سَـد کنه
 
جا بذار منو رفیـــقِ نیـمه راه
تو چیکار کردی با این شکسته تن؟
خاطرم می مونه بی وفاییات
خاطرت بمونه گریـــه های من

 

 

"دستای خالی" (خدا) رو بهمن ماه پارسال نوشتم و "سراب" رو تقریبا ۲ سال پیش.

دوستانی که از سایت شعرنو با من آشنایی دارن احتمالا هر دوی این ترانه ها رو خیلی وقت پیش همونجا دیدن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند کار در دست اجرا دارم که تاریخ دقیق انتشارشون مشخص نیست. چند همکاری مجدد با "فاتح نورایی" و "حمید احدی"، و چند ترانه با "ارسلان" (آهنگساز و خواننده ی جوان ساکن انگلیس) و "آرامیک موساخانیان" (نوازنده ی گیتار، خواننده و آهنگساز ایرانی-ارمنی ساکن تورنتو). به هر حال هر زمان که کارها منتشر شدن اینجا اعلام می کنم :)

بابت بازتاب خوبِ کارهای قبل هم خیلی خوشحالم. خوبه که وقتی یه چیزی می نویسی حرف دل بقیه هم باشه...بخصوص در مورد ترانه ی "چقد عوض شدی" دوستان خیلی به من لطف داشتن . از همگی ممنونم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی دلم می خواست برای ایام فاطمیه اینجا رو به روز می کردم ولی متاسفانه فرصت نکردم.

الان فرصت خوبیه که میلاد بانوی یاس، حضرت فاطمه (س) رو به همه ی دوستدارانش تبریک بگم، و همچنین به همه ی مادر ها. ان شاالله که ایشون الگوی همه ی ما باشن.

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آندره آرزومانیان هم رفت...و چقدر هم زود...چه زیبا می نواخت...چقدر با پاییز طلایی که اثر پنجه های طلایی و هنرمندش بود خاطره دارم...حیف و صد حیف...خیلی متاثر شدم...با نوای پیانوش برای ترانه ی "جونمو ازم بگیر" با صدای سام اسدی زندگی می کنم... روحش شاد

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلم بی نهایت برای ایران تنگه...یکسال از تاریخ برگشتنم به غربت می گذره...تو اون ۸ ماهی که ایران بودم به معنای واقعی نفس کشیدم. شاید چون به همه ی چیزهایی که بهشون تعلق خاطر داشتم نزدیک تر بودم...نزدیک تر...

یاد درکه...دربند...خانه ی هنرمندان...گالری صبا...پارک لاله...سعدآباد...کافه نادری و هزار و یک جای دیگه بخیر.

یاد بارون تند بهاری اون روزای آخر تو پارک ساعی بخیر...می دویدیم که زیر یه درخت پناه بگیریم و خیس نشیم...ولی حسابی خیس شدیم :)

لحظه شماری می کنم برای تکرار تمام اون لحظه ها...و البته اینبار برای.........................

.

.

.

بی اندازه دلتنگم ! همین...!

 


 
 
 



Site Meter