درباره من

نوشتن شعر رو از ۸ سالگی شروع کردم و " نوشتن" به عنوان لذتبخش ترین فعالیت برای من تو تمام سالهای کودکی و نوجوونی ادامه داشت

۱۶ سالم بود که اولین ترانه م رو نوشتم

۱۷ سالگی راهی غربت شدم و شعر سپید و نوشتن متن های ادبی رو هم از همون سن شروع کردم.

به طور مستمر و جدی از ۱۹ سالگی تا همین امروز ترانه می نویسم و هنوز برای لذتی که از نوشتن و سرودن می برم جایگزین پیدا نکردم.

خیلی زیاد نوشتم اما خیلی کم ارائه دادم...شاید چون در محیطی بودم که فرصت ارائه ی کار برام نبود و از هر چیزی که دوستش داشتم دور بودم. این کمبود ها و دلتنگی ها بزرگترین دلیل من برای بازگشت به ایران بود.

رشته ی تحصیلیم هم متاسفانه اصلا شاعرانه نیست!

ترانه های روزبه بمانی/ مونا برزویی / محسن یگانه / افشین ید اللهی/ اهورا ایمان / پویا بیاتی/ اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی رو واقعا دوست دارم

مشخصات کارهای اجرا شده م رو گوشه ی همین وبلاگ در یه صفحه ی مجزا می تونین بخونین :)

یه سری جزییات رو هم می تونین در متن پایین بخونین :)



از وقتی یادم میاد، بی اغراق، عاشق شعر و قصه و نوشته های ادبی بودم. شاید برای همین واسه با سواد شدن عجله داشتم و تو ۵ سالگی خوندن و نوشتن رو بلد شده بودم. ۸ سالم که بود از کتابخونه ی دایی و پدربزرگ، کتاب می دزدیدم :) صادق هدایت و شاملو می خوندم و رباعیات خیام رو حفظ می کردم. شاید بدون اینکه کسی خبر داشته باشه.

تا اینکه یک روز از همون روزای ۸ سالگی به مادرم گفتم: می خوام شعرهایی که تو فکرمه بنویسم! و اون روز مادرم برام یه دفتر شعر درست کرد و گفت: زیر هر شعر یه نقاشی هم بکش :)

۱۱ ساله که بودم برای اولین بار از طریق دبستانم در مسابقات شعر منطقه شرکت کردم که کسب رتبه ی اول رو برام به همراه داشت. یادمه موضوعش آزاد بود و اسم شعر من "باران"...

چند تا از مصرع هاش رو خوب یادمه: گربه ای خیس زیر ماشین است...کاسه ها را زیر طاقها چیدند...دوره گردها در کوچه دویدند...

این شعر رو فی البداهه در یک جلسه از کلاس شعر کودک و نوجوان (که از طرف مدرسه بهم معرفی کرده بودند) نوشته بودم.بعد از اون عروض و قافیه و بحر های شعری رو رو در کلاسهای استاد جلال همایی یاد گرفتم. کم سن ترین شاگرد کلاس بودم (همون ۱۱ سالگی)

دوره ی راهنمایی، اکثرا شعرهایی می نوشتم حال و هوای اشعار کلاسیک رو داشتند و تحت تاثیر همون کلاسهای عروض و قافیه بودند. شعرهای زیادی می نوشتم که همیشه توسط مدرسه برای مسابقات ارسال می شد و شاید خدا دوستم داشت که تمام اون سالها رتبه های اول تا سوم رو آوردم و همین برام تشویق و انگیزه شد که ادامه بدم.

تو دوران دبیرستان، در مدرسه ای درس می خوندم که هیچ اهمیتی به این مسائل نمیداد و یادمه که در سال اول دبیرستان، تازه آخر سال تحصیلی بود که بهم خبر دادن تو مسابقه ی شعر اون سال رتبه آورده بودم!

وقتی ۱۶ سالم بود،  یه روز سر کلاس اولین ترانه م رو نوشتم. و بعدها اسمش رو گذاشتم چراغونی :)


اگه بازم تو رو تو خواب ببینم/ خواب من بازم چراغونی میشه

اشکای من روی گونه هام میان/ خواب من دوباره بارونی میشه


و همون ۱۶ سالگی برای من شروع ترانه نویسی بود. هدف خاصی نداشتم. فقط می نوشتم. شاید راجع به موضوعاتی که تو اون سن درگیرش بودم و حرف دلم بود. اونموقع تعداد ترانه سراهای فعال در عرصه ی موسیقی کم بود. بیشتر شعر داشتیم تا ترانه. و من واقعا به این فکر نمی کردم که ترانه ای که مثلا من بنویسم بتونه اجرا بشه. اصلا اونموقع به ترانه می گفتم شعر...شعر عامیانه!

خیلی فعال بودم. گاهی برای مجلات و روزنامه ها مطلب و مقاله و نامه ارسال می کردم. یادمه زنگ قبل از انشا، برای نصف همکلاسیهام که تکلیفشون رو انجام نداده بودم انشا می نوشتم! و لذت می بردم از اینکار!

۱۷ ساله که بودم با خانواده مهاجرت کردیم به غربت. و خاطره ی تلخ گم شدن دفترهای شعر کودکی و نوجوونیم هم با همین مهاجرت ثبت شد. هنوز دلم می سوزه برای شعرهای ۸ سالگیم. برای هر چیزی که گم شد...

غربت نشینی منو افسرده کرد.دیگه از اون شور و شوق خبری نبود. یکی دو تا ترانه نوشتم و بعد همه ش شد شعر سپید...سپید می نوشتم...و چقدر هم تلخ. گاهی گریه می کردم وقت نوشتنشون. سخت گذشت...

از ۱۹ سالگی شروع به نوشتن یه سری متن یا بهتر بگم نامه کردم با عنوان "من و نارا" و همزمان ترانه رو ادامه دادم که تا امروز ادامه داره.

من =  دیوونه- شَر! - رویا پرداز - حساس - شوخ ( جدی بودن بیش از حد وحشتناکه!)

از خود بزرگ بینی و برخوردهای زننده و از موضع بالا واقعا بیزارم. همه ی دوستان ترانه سرا رو دوست خودم می دونم و همیشه به انتقاد، نظر و کمک همشون احتیاج دارم.

عاشق خدا، آغوش مادر، بچه ها و دنیاشون، اعتقادات، فرهنگ و کشورم هستم :)

فکر کنم خیلی حرف زدم!نیشخندخجالت



 
 



Site Meter